-->


يک آوا





it gets run over by a van.
you find it at the side of the road
and bury it.
you feel bad about it.
you feel bad personally,
but you feel bad for your daughter
because it was her pet,
and she loved it so.
she used to croon to it
and let it sleep in her bed.
you write a poem about it.
you call it a poem for your daughter,
about the dog getting run over by a van
and how you looked after it,
took it out into the woods
and buried it deep, deep,
and that poem turns out so good
you're almost glad the little dog
was run over, or else you'd never
have written that good poem.
then you sit down to write
a poem about writing a poem
about the death of that dog,
but while you're writing you
hear a woman scream
your name, your first name,
both syllables,
and your heart stops.
after a minute, you continue writing.
she screams again.
you wonder how long this can go on.




Raymond Carver - Your Dog Dies
 



فیلسوف سخن می گوید، اما این نقطه ضعف اوست، آن هم نقطه ضعفی توجیه ناپذیر: او باید خاموش بماند، با خاموشی منطبق شود، و در «هستی» به فلسفه ای بپیوندد که حاضر و آماده در آنجاست. اما چیزها چنان روی می دهند که گویی او می خواهد سکوت خاصی را که صدایش را از درون خویش می شنود، به زبان آورد... پس، باید باور کنیم که زبان صرفا خلاف حقیقت، خلاف انطباق [با خاموشی، با خود چیزها]، نیست، بل زبان ِ انطباق [با چیزها]، شیوه واداشتن خود چیزها به سخن گفتن نیز وجود دارد یا می تواند وجود داشته باشد - و این همان چیزی است که فیلسوف به دنبال آن است. این، باید زبانی باشد که او آن را سازمان نداده است، کلماتی که او آنها را کنار هم نچیده است، بل به دلیل در هم پیچیدگی طبیعی معنی شان از طریق او، از طریق داد و ستد پنهان استعاره، با هم ترکیب شده اند - زبانی که دیگر آنچه در آن اهمیت دارد نه معنی آشکار هر کلمه و هر تصویر، بل روابط جانبی و خویشاوندی های نهفته در نقل و انتقال ها و مبادله های آنهاست.

مرلوپونتی
 



سانزده سال
ایست گاه زنوب سرقی
سه می تواند
سه می تواند
بکند
ایست گاه زنوب سرقی
سانزده سال
سه می تواند
سه می تواند
پسرک
سه می تواند
بکند
سه می تواند
سه می تواند
بکند
سانزده سال
ایست گاه زنوب سرقی
سه می تواند
بکند
پسرک
با سانزده سال اس


ارنست یاندل
 



الف سر ب داد می زند. می گوید به خاطر حماقت های امثال او اینطوری شده، چون همه حرف ها، همه حرف ها، حق داشتند، وظیفه داشتند، با رای دادن، به همه ی دیگر حرف ها اعلام کنند که انتخاب نمی کنند و این انتخاب نکردن مسلما گامی به سوی پیشرفت بود چون مگر جز این چیز دیگری می توانست باشد و هرکدام که رای نداده جنایت کرده چون انتخاب کرده و این برای الف جنایت است چون شرکت در این انتخابات جنایت است اما کدام یکی از این انتخابات؟ الف می گوید همه باید به ه رای بدهیم که ح انتخاب نشود و در این حتما گامی در جهت پیشرفت است چون مگر جز این چیز دیگری می تواند باشد. پ می گوید الف و ب احمق اند که به ج رای نداده اند، جوجه و جو زده اند و به خاطر حماقت های امثال آنها اینطوری شده، که نباید می شده، چون آنها کار درست را نکرده اند و او برای همه متاسف است مثل ب که برای همه متاسف است مثل الف که برای همه متاسف است. رادیو تبریک می گوید و همه می خواهند هم را خفه کنند چون برای هم متاسفند و چون لیاقت دیگری همین است و همه می دوند و داد می کشند و گریه می کنند و می رقصند و دفاع می کنند و مداخله جویان خارجی دهنشان سرویس است و تلویزیون تبریک می گوید و من به تلویزیون تبریک می گویم. الف می گوید هر چه باشد ه از ح بهتر است و هرچند که الف شاید اینجا نماند اما برایش مهم است، نمی تواند از بعضی چیزها بگذرد و دلش برای خودش و ب و پ و بقیه حرف ها می سوزد و برایشان متاسف است و مسخره شان می کند و ب و پ می گویند هر چه باشد ه از ح بهتر است و دلشان برای همه می سوزد و همه را مسخره می کنند و برای همه متاسف اند.

ساختار جمله، جمله ساختار، تکلیف حرف ها را تعیین می کند.

حرف ها نمی دانند حرفها در حمایت از کاندیدای خاصی زده شده یا نه. نمی دانند اگر جمله قبل در وجه منفی نوشته می شد از کاندیدای خاصی حمایت می شد یا نه. نمی دانند برای حضورشان که نمی دانند حضور است یا نه از کس خاصی که نمی دانند کسی هست یا نه باید متقابلا تشکر کنند یا نه. هر گونه شباهت به ه مایت یا اَدَم ِ ح ِ مایت تصادفی است. متهم – که نمی دانند همه هستند یا نه – هنوز تفهیم اتهام –که همه می فهمند هست- نشده است. رادیو تفهیم می کند. الف تفهیم می کند. ب تفهیم می کند. پ تفهیم می کند. ه تفهیم می کند. ح تفهیم می کند.
 



بر این منوال می گفتم دی با خود و گرد خندق می گشتم. سخن بر من فرو می ریخت. مغلوب می شدم. زیر سخن می ایستادم از غایت مغلوبی. گفتم «چه کنم اگر بر منبر سخن بر من چنین غلبه کند؟ من بر منبر نمی روم.»
ای خواجه، دروغ بود. دروغ گفتیم و غلط می گوییم. سخن در اندرون من است. هر که خواهد سخن من شنود، در اندرون من درآید. الا دربان نشسته است: ترک بیمناک بی باک، صد هزار دوست و آشنا را کشته - بی باک، لا ابالی. خود نمی پرسد که «تو کیستی؟» فرصت نمی دهد تا بگوید که من کیستم.
«آخر، من آشنا ام: فلان ابن فلان.»
همچنین زد، دو نیمش کرد که «من نمی دانم از اینها.»
قصه این شکایت می دهند به امیر که او چنین کرد.
امیر نادیده می آرد، قصه را به دست نمی گیرد - از آن که بوّاب سخت محبوب است.
قصه را پیش می آرند.
در هوا می کند. می گوید «این قصه چیست؟ بنگر!»
من می نگرم. نمی توانم خواندن.
او چیزی نکند که نباید. چون خلوت شود، با بوّاب می گوید «چرا کردی؟ آخر، آشنا بود.»
می گوید «بد رفت. دیگر نکنم.»
رفت. مگر نیک ِ باادب و چُست و پُر نیاز آید. بعد از آن، از این بوّاب بگذرد، دری دیگر است و بوّاب دیگر و بر راه دگرانند و کار دراز...


مقالات شمس
 



هم-رقص!
در رقصاورد زایش ات خستگی را خستیم
و در آزرم بالندگی ات شور را رنجیدیم

هم-راه شکیبنده!
شِکوِِه خود-آ خواه تردید
بر گونه های افق
شکوه خدا گونه ات را پایید
و با زندگی ام
بازندگی بازی تو را فریبا شدم
و این سان
فریب بندگی فریبندگی ات را
در سور خون
به شادنوشی نشستم.

نوش!


اردیبهشت هشتاد و چهار
 



من به شما تعظیم می کنم و آرزو می کنم شب خوبی رو با نمایش من بگذرونین. شما رو صندلی هاتون نشستین و دارین بدون اینکه به دستاتون نگاه کنین چس فیل می خورین. پرده کنار رفته و پروژکتورا نورشون رو روی من تنظیم کرده ن. من شروع می کنم، از این وَ ر ِ صحنه تا اون وَ ر ِ صحنه فا سل ه ها رو ر آه می ر َم. اَوَ لا مو سی قی آرومه. تو ی ِ مکث ها ص ِ دا ی ِ ن َف َسا مو قا طی با ص ِ دا ی ِ خورد شُ د َن ِ چُ س ِ فیل زی ر ِ دَن دو نا تون میش نَ وم. از ت َ سل سل ِ سی لا بهای کَ لا می دو ر می شم . می دو َم. لا به لای سی لا بها گم می شم. دو لا می شم. می دو َم. دو لا می شم. می دو َم. دو ره می شم. می دو َم. دو ر می شم. می ر قصم. وقتی می ر قصم پاهامو خوب ور نمی دارم. نباید به فا می لا م بگم سلا م؟ شما خوشتون نیومده. صدای چس فیلا بیشتر شده. عرقمو پاک می کنم و آینه بزرگ رو در می آرم. پشتش، توی جیوه، اونجایی که تصویر مجازی تشکیل میشه، قایم می شم. همه تون خوشحال میشین. می ر ق سی ن. شب خوبی رو با نمایش من می گذرونین. به شما تعظیم می کنم. ک ُ لا مو برعکس می کنمو شما توش چس فیل می ریزین. چس فی لا رو می خورم و می می ر می د و
 



مهره ها را چیده ام
یکی یکی
دندان هایم را کشیده ام
یکی یکی


دندان هایم را چیده ام
یکی یکی
مهره هایم را کشیده ام
یکی یکی


باور به بخت
و عشق به باخت
*


بازی کنیم
سرخوشانه بازی کنیم.



تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست


حافظ
 



Allegro moderato

از تو می گریزم را می ستیزم با تو از تو می گریزم را می ستیزم با تو با تو می ستیزم را می گریزم با تو می گریزم را می ستیزم از تو از تو می خواهم را می گریزم از تو می گریزی را می خواهم تا تو می خواهی را می نویسم می ستیزم می گریزم با تو از تو می گریزی را می نویسم تا تو می ستیزی را می نویسی از تو می گریزم را می ستیزی را می خواهم می ستیزم می گریزی می نویسم تا تو از من می نویسی را می گریزی دست ها سر می خوری را چنگ می زنم می نویسی چنگ می زنم مشتها سر می خوری را مست می شومی نویسمشتها چنگ می زنی را زخم می زنمی نویسی را لب می گیرمی خواهمشت می زنی را مست می شومشتها می نویسی را زخم می شوم را چنگ می زنمشت می شومست میشومی ستیزی سر می خورمی ستیزی را می گریزمی نویسیامی نویسمی نویسیا می نویسمی نویسیا می نویسمی نویسیا می نویسم لبها زخم را می لیسم را چنگ می زنمی لیسم را می ستیزی چنگ می زنی می گریزی مشتها چنگها لبها
 


دخترم کجاست؟
چرا آنجاست؟ چه خطای بزرگی از من سر زده؟ بیش از یک بار بوده؟ چرا وظیفه ای را متقبل شدم که مافوق توان من است؟
حالا که وظیفه ای را متقبل شده ام که مافوق توان من است، پس چرا آن را با شور و اشتیاق کسی که خود را قادر به انجام آن می داند دنبال می کنم؟
حالا که وظیفه ای را متقبل شده ام که مافوق توان من است، پس چرا کاری می کنم که مطمئنا مانع انجام وظیفه ام می شود؟
برای تضمین شکست؟ برای توجیه شکست؟ برای ترس معمول از شکست؟
وقتی آن وظیفه را مافوق توانم می نامم، آیا ته دلم معتقدم که در حد توانم است؟
آیا فقط یک خطای بزرگ بود، یا قبل از آن هم خطای جدی تری بوده، خطایی که در آن زمان خیلی جدی اش نگرفته ام؟
آیا یک سلسله خطا بوده؟
آیا هیچ جوری نمی شود آن خطاها را بخشید؟ اگر می شود، چه کسی این اختیار را دارد که مرا ببخشد؟
اگر در انجام وظیفه ای که مافوق توان من است شکست بخورم، معشوقم به من خواهد خندید؟
پستچی به من خواهد خندید؟ قصاب چی؟
پستچی کی نامه ای از دخترم برایم خواهد آورد؟
چرا فکر می کنم دخترم ممکن است مرده باشد یا زخمی شده باشد در حالی که می دانم او مطمئنا سالم و سرحال است؟ اگر در انجام وظیفه ای که مافوق توان من است شکست بخورم، مادر دخترم به من خواهد خندید؟
ولی اگر در بزنند و من از پله ها پایین بروم و ببینم پیرزنی است با موهای سفید که لباس قرمز روشنی پوشیده و وقتی در را باز می کنم او ناگهان شروع کند به خون بالا آوردن، قرمزی تیره تر روی سینه لباس قرمز روشنش، چه؟
اگر در انجام وظیفه ای که مافوق توان من است شکست بخورم، آیا دکترم به من خواهد خندید؟
چرا آنچه را دانستنش برای دکترم ضروری است از او پنهان می کنم؟
معشوق معشوق من یک مرد است یا زن؟
پدر و مادرم به من خواهند خندید؟ همین حالا، پنهانی، پشت دست هاشان دارند به من می خندند؟
اگر در انجام وظیفه ای که مافوق توان من است موفق شوم، آیا تایید جامعه را بدست می آورم؟ اگر تایید جامعه را بدست آورم، آیا معنایش این است که (احتمالا) سلسله خطاهایی که قبلا ذکر شد بخشیده می شود، یا، اگر بخشیده نشود، با احساس همدردی بیشتری به آن نگاه می شود؟ آیا بعد از آن دخترم به من بازگردانده می شود؟
در مورد انجام وظیفه ای که مافوق توان من است آیا با گفتن این مطلب به خودم که با موفقیت وظیفه ام را انجام داده ام، در حالی که نداده ام، خودم را فریب خواهم داد؟
آیا دیگران در این فریب با من همکاری خواهند کرد؟
آیا دیگران پرده از روی این فریب برخواهند داشت؟
ولی اگر دربزنند و من از پله ها پایین بروم و ببینم پیرمردی ست با موهای سفید که لباس قرمز روشنی پوشیده، و وقتی در را باز می کنم او ناگهان شروع کند به خون بالا آوردن، قرمزی تیره تر روی سینه لباس قرمز روشنش، چه؟
چرا وظیفه ای را به گردن خودم گذاشتم که مافوق توانم بود؟
آیا معشوق معشوقم - این مرد یا زن - ساخته ذهن من است یا واقعی است؟ آیا باید این مساله برایم مهم باشد؟
ولی اگر دربزنند و من باز از پله ها پایین بروم و به جای زن یا مردی با موهای سفید در لباس قرمز روشن، معشوق معشوقم آنجا ایستاده باشد، چه؟ و اگر معشوق معشوقم را به خانه بیاورم و آن زن یا مرد را روی آن صندلی قهوه ای چرمی بنشانم و مشروبی به او بدهم و به او توضیح بدهم وظیفه ای که مقتبل شده ام کلا مافوق توانم است، چه؟ و اگر معشوق معشوقم با منتهای دقت گوش کند، در حالی که با سر تایید می کند و لبخند می زند و هرچند دقیقه یک بار ضربه های ملایمی روی دستم می زند، کاری که آدم اگر وکیل یا دکتر باشد با یک ارباب رجوع عصبی می کند، و بعد بی مقدمه راهکار جدیدی به من پیشنهاد کند، چه؟ مثلا اینکه: چرا این کار را نمی کنی؟ و اگر در مورد پیشنهاد جدیدی که معشوق معشوقم مطرح کرده فکر کنم و تشخیص دهم که، این راه حلی است که ماه ها از چشم من دور مانده است، چه؟ و اگر، با تشخیص اینکه معشوق معشوقم راه حلی به نظرش رسیده که ماه ها از چشم من دور مانده بوده، ناگهان شروع کنم به خون بالا آوردن، قرمزی تیره تر روی آبی لباس کار آبی ام، چه؟ بعد چه؟
چون مگر قضیه این نیست که حتا اگر راه حلی هم در دست باشد، باز آن وظیفه مافوق توان من است؟
ولی دخترم کجاست؟ دخترم در این لحظه به چه فکر می کند؟ آیا در همین لحظه کامیونی که کلمات هاکارد و سای بر دو طرف آن نوشته شده دارد دخترم را از روی دوچرخه اش به زمین پرت می کند؟ یا اینکه، نه، دخترم در یک استودیو عکاسی نشسته تا عکسی را که من از او خواسته ام بگیرد؟ یا قبلا این کار را کرده، و قاعدتا، امروز در می زنند و پستچی پاکت قهوه ای سفت و بزرگی می آورد که روی آن مهر عکس! تا نشود زده شده؟

هاکارد و سای؟
عکس تا نشود؟


اگر از کوره در بروم و این از کوره در رفتن نه هیچ مبنای قانونی یا عرفی داشته باشد و نه قانون یا عرف تاوانی برای آن در نظر گرفته باشد آیا باید متقاعد شوم که این از کوره در رفتن تماما نابجاست؟ اگر خود را زیر ذره بین قرار دهم و با استفاده از شیوه های مورد قبول جامعه در خود بنگرم، و بعد از چنین نگریستنی متقاعد شوم که از کوره در رفتنم تماما هم نابجا نیست بلکه کمی هم بجاست، این از کوره در رفتن (کمی بجا) را چه کار می توان کرد؟ چه کاری می شود کرد جز اینکه آن را به معشوقم یا معشوق معشوقم یا به وظیفه ای که مافوق توان من است منتقل کنم، یا در عوض، این اصل را بپذیرم که، با همه اینها، اوضاع چندان هم بد نیست؟ که حقیقت ندارد؟
اگر این اصل را بپذیرم که، با همه اینها، اوضاع چندان هم بد نیست، که حقیقت ندارد، آن وقت صدها اصل دیگر را هم نپذیرفته ام، اصل هایی که از لحاظ حقیقی نبودن شان با اصل اول از یک جنس اند؟ به طور مثال این را که خدا شبان من است؟
ولی اگر تصمیم بگیرم از کوره در نروم بلکه، به جای آن، آرام و منطقی باشم، چه؟ آرام و منطقی و پخته؟ و معقول؟ و اگر تصمیم بگیرم تمبرهای دخترم را بفرستم تا در آلبوم تمبرهایش بگذارد و کارت پستال ها و بسته های تولد و کریسمس را، و او را سر ساعت های مقرر شده در توافق نامه ملاقات کنم، چه؟ و اگر وظایف ساده تر و آسان تری را متقبل شوم، وظایفی که در حد توان من باشند، چه؟ و اگر نتیجه بگیرم که معشوقم معشوق دیگری ندارد(بی اعتنا به کبریت های بغلی، توجیه هایی که توجیه نمی کنند، مغایرت های زمان و مکان)، و نیز اگر ریز جزئیات مربوط به خودم(مخصوصا شرم آورترین شان) را کامل و به دقت به اطلاع دکترم برسانم، چه؟ و نیز اگر بتوانم خطاهایم را مجددا تعریف کنم و آنها را انطباق مثبت با شرایطی بنامم که نیاز به انطباق مثبت دارند، چه؟ و نیز اگر تلفنچی مکالمه مرا قطع نکند، هیچ مکالمه ای را، و نگوید «ببخشید، تلفنچی هستم، پیغامی فوری برای شماره 679-9819 دارم»، چه؟
آیا دیگران در این فریب با من همکاری خواهند کرد؟
آیا دیگران پرده از روی این فریب برخواهند داشت؟
ماده دوازده: جز به خاطر تعهدات، قول ها، و توافق هایی که در این سند مطرح شده تا شوهر و زن مطابق آن عمل کنند، و نیز جز به دلیل حق و حقوق، تعهدات و دلایل دعوا که در متن این توافق نامه مشخص شده و یا از این توافق نامه نتیجه می شود، و همه، روشن و واضح، توضیح داده شده، زن و شوهر هرکدام، خود و نمایندگان قانونی شان، و نیز وارثان هرکدام و نمایندگان قانونی آنها، برای همیشه آزاد و فارغ می شوند، از کل بدهی ها، وجوه نقدی، حساب های بانکی، تعهدات، مطالبات، دلیل یا دلایل دعوا، دادخواهی ها، هزینه ها، تاوان ها، صورت حساب ها، موارد خاص، قراردادها، مناقشات، توافق نامه ها، پیمان ها، مغایرت ها، تخطی ها، غرامت ها، قضاوت ها، توقیف ها، اعدام ها، و تقاضاها، هر آنچه، قانونا یا عرفا، آن زن یا شوهر داشته، دارد، یا از این به بعد می تواندف ممکن است، یا حتما باید داشته باشد، با هر منطقی، از آغاز دنیا تا اجرای این توافق نامه.
نقاش ها اینجا هستند. دارند آپارتمان را رنگ می کنند. یک گالن رنگ با هشت گالن تینر. از آغاز دنیا تا اجرای این توافق نامه. دخترم کجاست؟ یک هویج می خواهم که توی سوپ سنگ بیندازم. روستایی ها رفتاری خصمانه دارند.

توافق نامه - دانلد بارتلمی
 



ارتباط

یادمان